۲۰۰۹/۱۲/۱۶

رشته ی محبت تو


زنگ میزنم حالشو بپرسم، دارن آش رشته میدن... با شنیدن صدای من پشت تلفن بغض میکنه و میگه: چقدر جات اینجا خالیه... آخه اون خوب میدونه که من چقدر آش رشته دوست دارم... پشیمون میشم از تماسم، حالا مگه آش از گلوش پایین میره؟ میخوام جبران کنم، میزنم تو کار شوخی و خنده، اما اون در جواب شوخی های من فقط سکوت میکنه...
تلفن که تموم میشه دوستی زنگ میزنه و برای شام دعوتم میکنه... سر سفره میبینم یه ظرف بزرگ آش رشته رو میزه!
حالا منم که با دیدن آش رشته بغض میکنم و سکوت...


میدونم برام دعا نکردی و فقط دلت گرفت؛
اونوقت خدا فقط به دلت نگاه کرد و حاجتت رو داد و آرومت کرد، حالا ببین اگه برام دعا کنی چی میشه... هرچند میدونم همیشه داری همین کارو میکنی و میدونم که خوب میدونی هیچ وقت تو زندگی بیشتر از این روزها به دعای خیرت احتیاج نداشتم... من هنوز در حسرت روزی هستم که کاش بتونم ذره ای از محبت ها و مهربونیات رو جبران کنم...

دوستت دارم مادرم

۲۰۰۹/۱۱/۲۵

یازده


درست یازده سال پیش، تو سرمای یک شب پاییزی، خدا تو رو به ما داد تا با بودنت زندگیمون رنگ تازه ای بگیره و گرمتر بشه.

با بودنت خوشحالتر از اونی هستم که بخوام داد بزنم و به همه بگم که هنوز هم هر وقت میخندی، حرف میزنی، راه میری... با دیدنت یازده سال جوونتر میشم!

خانواده کوچک سه نفره ما تا حالا خیلی تاوان پس داده و تو این سالها تو هم با همه کودکیت پا به پای ما بودی و دیدی... تو این سالها بارها نیمه های شب بلند شدم به صورت پاک و معصومت نگاه کردم و دلم سوخت برای هم اون چیزهایی که میتونستی با داشتن شون دنیای شیرین کودکیتو قشنگ تر کنی ولی نشد!

با همه بچگی هات خیلی چیزها پرسیدی و خیلی چیزها رو از ما شنیدی تا روزی که بزرگ بشی و بدون پرسیدن خودت ببینی؛ ولی تا اون روز دلم میخواد بدونی که همه سختیها، بی خوابی ها و نگرانی های ما برای آینده تو بود که شاید روزی بتونی بدون نگرانی زندگی کنی و فراموش نکنی که اگه هر حقی رو از ما گرفته باشن نتونستن حق نفس کشیدن و با هم بودن رو از ما بگیرن و تا وقتی که با همیم باز هم از پس تمام مشکلات بر میایم حتی اگه یک خانواده سه نفره کوچک در یک دنیای بزرگ باشیم

تولدت مبارک

عکس: بیروت – پاییز 88

۲۰۰۹/۱۱/۱۱

بدون نام


خروج از ایران... استرس و دلشوره برای گناه ناکرده...
پسرم بی اختیار با صدای بلند دعا میخوند که بدون مشکل رد شیم، بعد از گرفتن مهر "خروج از وطن" و پاک کردن اشکها؛ با خوشحالی روی اولین صندلی نشستیم و به دوستان نگرانی که منتظر خبری از ما بودند خبر رد شدنمون رو دادیم و نفس راحتی کشیدیم اما با کمال تعجب دیدیم هر کسی که از گیت رد میشه خوشحال و خندان، با موبایل به دیگران خبر رد شدنش رو میده و تبریک میشنوه انگار... پس فقط ما متّهم نبودیم؛ همه انگار داشتند رد شدن از پل صراط رو تجربه می کردند!

بعد از گذشت سه ماه، تو غروب یک روز پاییزی با پسرکم دوباره ترک وطن کردم و به بیروت برگشتم، با خداحافظی از تک تک عزیزانم و بوسه واشکهایی که نمیدونم به نشانه خداحافظی بود یا تقدیر و تشکر از محبتهای بی دریغ اونها...
سفری سه ماهه که با تعجب از تغییر همه چی و همه کس شروع شد؛ انگار نه دو سال، بلکه سالها از کشورم دور بودم.
مردم کوچه و بازار انگار از همه چی خسته و نسبت به همه چی ناامید بودن و در جواب پسرکم که می گفت: مامان چرا تو ایران کسی خوشحال نیست؟ کلّی حرف داشتم که نمی دونستم باید از کجا شروع کنم!
چه سخت بود زندگی در وطنی که آغوش خودش رو به روی مسافران خسته ش بسته و شاید اگه نبود ذوق دیدار خانواده ها و دوستانی مهربون تر از تصور، تحمل شکنجه بعضی لحظات برام غیر ممکن بود.
شاید لذت این سفر فقط به چشم پاک و معصومانه پسرکم قشنگ بیاد که تو این روزهای سرد پاییزی بهترین بهانه شاد زندگی کردنه برای منی که حالا تو خونه خودم، تو غربت نشستم و در انتظار آینده ای غبار آلودم...

عکس: یک روز بارونی شهریور 88 – جاده چالوس

۲۰۰۹/۹/۱۳

209


بند 209 - برسد به دست فریبا پژوه:


…دخترای ننه دریا! کومه مون سرد و سیاس
چش امیدمون اول به خدا، بعد به شماس
کوره ها سرد شدن
سبزه ها زرد شدن
خنده ها درد شدن
از سر تپّه،شبا
شیهه ی اسبای گاری نمیاد
از دل بیشه، غروب
چهچه سار و قناری نمیاد
دیگه از شهر سرود
تکسواری نمیاد
دیگه مهتاب نمیاد
کرم شبتاب نمیاد
...
تو هوا، وقتی که برق میجّه و بارون میکنه
کمونِ رنگه به رنگش دیگه بیرون نمیاد
رو زمین، وقتی که دیب دنیارو پر خون میکنه
سوار رخش قشنگش دیگه میدون نمیاد.
شبا شب نیس دیگه، یخدون غمه
عنکبوتای سیا شب تو هوا تار میتنه.
...
غصه کوچیک سردی،مث اشک
جای هر ستاره سوسو می زنه
سر هر شاخه ی خشک
از سحر تا دل شب جغده که هوهو می زنه.
دلا از غصه سیاس
آخه پس خونه خورشید کجاس؟


از: احمد شاملو

۲۰۰۹/۸/۱۰

سفر


وطن که بودم گاهی آرزو می‌کردم جایی باشم که زندگی، آمیخته با ناامنی و دلشوره نباشه... زندگی آروم به همه چیز می‌ارزه حتی به غربت و تنهایی
بعدها وقتی لبنان یه جورایی شد وطنم، خودم رو تماشاگر زیبایی و طراوت شهری دیدم که برای همه عروس خاور میانه بود؛ بیروت
قرار بود غربت و تنهایی رو بخرم به قیمت آرامش و امنیت... اما غربت شد بزرگترین غم و دلشوره‌ی من!
حالا قراره برای مدتی از این وطن اضطراری به وطن اصلی سفر کنم؛ سفر از وطنی در غربت به غربتی در وطن.
تبعیدی‌ها گرفتار دلتنگیند و دوست دارند وقتی برمیگردن وطن، همه چیز همون جوری باشه که روز خدافظی بود؛ هست آیا؟
سفر، بیروت، زندگی، وطن... کلمه‌هایی پر از غم و شادی، بیم و امید، شکنجه و آسایش...
راسته میگن هر جا بری آسمون همین رنگه؟

عکس: جونیه (شمال بیروت) بهار 88

۲۰۰۹/۶/۲۸

غروب بهار و بوسه


امروز صبح یادم اومد که هفت روزه که تابستون شده!
بهار چه غمگین و بی‌صدا تموم شد نه؟
لابد خیابونای شهر اونقدر از صدای گلوله پر بود که کسی صدای قدمهای بهارو وقت رفتن نشنید!
دارم یغما گلرویی میخونم:
"نمی‌دانم چرا بارش این‌همه باران، غبار غریبِ غروب‌های بهار و بوسه را از شیشه‌های این‌همه پنجره پاک نمی‌کند؟
چرا مدام در پس پرده‌ی گریه، نهان می‌شوی؟
استخاره می‌کنی؟
به فال و فریبِ فراموشی، دلخوش کرده‌ای؟...
بایست و تماشا کن!
تا ببینی چگونه به دامن دریا و گریه می‌روم..."

عکس: لبنان، یک غروب بهاری

۲۰۰۹/۶/۳

هلیا



شانزدهم خرداد یادروز پرواز نادر ابراهیمی خالق هلیاست؛ کسی که با "شهری که دوست می داشتم" شناختمش، بارها خوندمش، وهربار چیزای تازه ای ازش یادگرفتم و فهمیدم.
نادر برای من تفسیر تازه و متفاوتی از زندگی داشت و هرگز از زندگی من نرفت و نمیره:
"گریه برای چیست هلیا؟! آن روز را یادت هست که کوچک بودیم و به خاطر شکایت فراش مدرسه می گریستیم؟
هلیا به یاد داشته باش که ما از هر آنچه حصار آفرین بوده است گریخته ایم!
دیگر نه من ده ساله ام و نه تو هفت ساله ای... تو می پرسی که از کجا میدانم و من جواب میدهم که نمیدانم! ما هرگز از آنچه نمی دانستیم و از کسانی که نمی شناختیم ترسی نداشتیم؛ ترس، سوغات آشنایی هاست"

عکس: ساحل خلده (متن جنوبی لبنان) بهار 88